عاشقان کربلا

سلام کانالی تشکیل دادیم توتلگرام

به نام عاشقان کربلا

هرکی می خوادعضوبشه بره به این ادرس

@karbobalaa72

 

شهدا

افسران - بخدا شرمنده‌ایم

پازل!!!

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد . پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه

داستان پسرک شیطون


داستان پسرک شیطون

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …

ادامه نوشته

صدقه!!!!


کارگر خسته و درمانده بود، در راه به صندوق صدقه ای رسید، سکه از جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد
ناگهان...!
نگاهش به جمله ای روی صندوق صدقه افتاد!!!
منصرف شد و به راه خود ادامه داد...

.

.

.

(صدقه عمر را زیاد میکند)

 

خوش شانسی یا بد شانسی!!!!!!!!!

 

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد.



روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.



همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:



عجب بد شانسی‌ای آوردی




پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟


چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر


به خانه‌ی پیرمرد بازگشت.


این‌بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: عجب خوش شانسی‌ای

آوردی!

اما پیرمرد جواب داد: خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می‌داند؟



بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می‌کرد یکی از آن


اسب‌های وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.



باز همسایگان گفتند: “عجب بد شانسی‌ای آوردی!” و این‌بار هم پیرمرد


جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟”



در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند.



آن‌ها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند.



از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند،



اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی‌تواند


راه برود، از بردن او منصرف شدند.



“خوش شانسی؟ بد شانسی؟ چـــه می‌داند؟



هر حادثه‌ای که در زندگی ما روی می‌دهد، دو روی دارد.



یک روی خوب و یک روی بد.



هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.



بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم.



زندگی سرشار از حوادث است…

داستان اموزنده وجدید کلاغ و روباه

داستان جدید کلاغ و روباه

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم ...

ادامه نوشته

داستان زیبای “  اثر خشم “(نخوندی ضررمیکنی)

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و
یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول …..

پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد...

ادامه نوشته

دلم سوخت براى پسرک …

دلم سوخت براى پسرک …
وقتى گفتم کفشهایم رو خوب واکس بزن
گفت : خیالت راحت
مانند سرنوشتم برایت سیاهش میکنم !

حجاب؟

آمـــده بود مرخصی. داشتیم در موردجبهه با هم حرف می زدیــم

لابه لای صحبت گفتم :
«کـــاش می شد من هم باهات بیام جبـهه»
لبخــندی زد و پاسخـــی داد که قـــانع شدم

گفت:

« هیــچ می دانی سیاهـــی چادر تو از ســرخی خون من کوبنده تـر است ....


داستان زیبا و آموزنده ” آرزوی دانه ”

داستان زیبا و آموزنده ” آرزوی دانه ”

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:

“من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”
اما هیچکس جز...

ادامه نوشته

خدایاببخش

مردی از تصادف جان سالم ب در برده بود و میگفت;
زندگی اش را مدیون ماشین مدل بالایش است…

(وخدا همچنان لبخندمیزد)

ماروپله ی زندگی

 

توی مارپله زندگی ، مهره نباش که هر چی گفتن بگی باشه ...!

تاس باش که هر چی گفتی بگن باشه ...!

کمی به خودبیاییم

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم
 دخترک خیره شد و داد زد ......... 

ادامه نوشته